که هستم؟ - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
میدانی آدم لجبازی هستم؛بر نظر مخالف خود پافشاری می کنم، بحث میکنم، دعوا می کنم و از حرف خود هرگز کوتاه نمی آیم؛ اما، راستش را بخواهی،چند وقتی ست مقابل تو مانند همیشه نیستم؛گاهی حتی خودم را نمی شناسم!در کنار تو، از آن کسی که آماده لج کردن با عالم و آدم، زمین و زمان است، خبری نیست؛کنار تو آرام می شوم،...
او ماند - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
در آخر او ماند و خاطراتی که از معشوقش در ذهن ساخته بود؛معشوق سحر انگیز،هرگز نگفته بود دوستش دارد، از چشمان دلربایش نقشی بر نیاورده بود،حتی در شب های تیره دستش را با محبت لمس نکرده بود و بوسه ای بر لبانش هدیه نداده بود...با این حال او مانده بود همراه با احساسی که نمی دانست از کجا آغاز شده است..._صدای...
دیوانه‌دریا - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
اقیانوس خشمگین شده بود،ساکنینش را متلاطم کرده بود؛ماهی ها و کوسه ها بی قراری می کردند، باران هم با اون همدست شده بود و غوغا میکرد؛تمام توجه های عالم به سمت اقیانوس رفته بود و از زمین و زمان جویای حال او بودند؛گویی دعوا کرده بود‌. اما با که؟اهمیتی نداشت.کوچکتر بود و حواس ها را جمع خود نمی کرد،همچون ا...
اضطرابِ غرق شده در روحم - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
میخواستم بیرون بروم، بخندم ، فریاد بکشمچیزی گلویم را فشار میداد و قلبم را به تپش می انداخت خیالم آزادانه پرواز می کرد و آرزوها داشتاما زمین، دو پایم را محکم زنجیر کرده بودآن وهم های دلهره آوری که سایه بر تمام خیال های روشنم می انداختناچار مانده بودم،میانِ آن که مرا زندانی کرده بود و روحی که میخواست ...
غریب آشنا - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
میان آن غریبه ها، او برایم نزدیک تر از یک آشنا بود، لمسی نبود اما قلب هایمان یکدیگر را شناخته بودند؛ جز روزمرگی هایمان حرفی به میان نمی آمد اما، گویی هزاران سال باهم در جاده زندگی قدم زده بودیم و خاطره داشتیم.چشم ها دروغ نمی گفتند،در پس آن نگاه ها، احساساتی فراتر از تجربه ها سخن می گفت..._صدای امواج
عشق چه بود - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:56
نمی دانم عشق چیست، چه حال و هوایی دارد، از کجا آغاز می شود و چقدر ماندگار است؛با خود می گفتم شاید وهم و خیال است؛ مانند همان داستان های کودکی که در دنیای واقعی جای نداشتند؛خیالی ست که مدتی دچارش می شوند و در نهایت می گذرد و نمی ماند‌.این عشق هر چه که باشد، هیچ شباهتی با تصورات من ندارد؛آری؛ عشق معجز...
صلح با خود - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
می خواهم با خودم زندگی مسالمت آمیز و شادی داشته باشم؛خودم را به مهمانی چای دعوت می کنم؛ به آواز پرندگان گوش می سپاریم و چای می نوشیم؛برای خودم گل های مورد علاقه ام را هدیه می دهم تا در عطر گل ها غرق شود؛به روح و جسم خودم عشق می ورزم و غذاهای موردعلاقه اش را درست میکنم؛این دنیا به من اطمینان داده است...
اثر هنری - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
هر روز از زندگی می تواند مانند یک اثر هنری باشد اگر همان، "خودِ منحصر به فردمان" باشیم.بوم زندگی برای هر رنگی جایگاه متفاوتی دارد؛ این بوم برای خوش آب و رنگ شدنش به وجود تمام ما نیازمند است؛وجود هایی که هر یک خلقتی متفاوت دارد و سرشار از توانایی هاست!می توان هر روز را به اثری هنری تبدیل کرد اگر همان...
آرامش - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
این روز ها زمان بیشتری را به دنبال آرامش خودم می گردم؛می خواهم خودم باشم ، فارغ از اینکه دنیا تلاش میکند چه نقاب هایی بر روی صورتم بگذارد...دوست دارم همان طور که آرام آرام در راه زندگی ام قدم بر می دارم، وجودم را سرشار از احساسِ لطیفِ زیبایی ها کنم.می خواهم آگاه باشم و در دل خودم جا باز کنم...