
میخواستم بیرون بروم، بخندم ، فریاد بکشم
چیزی گلویم را فشار میداد و قلبم را به تپش می انداخت
خیالم آزادانه پرواز می کرد و آرزوها داشت
اما زمین، دو پایم را محکم زنجیر کرده بود
آن وهم های دلهره آوری که سایه بر تمام خیال های روشنم می انداخت
ناچار مانده بودم،
میانِ آن که مرا زندانی کرده بود و روحی که میخواست پرواز کند؛
_صدای امواج
برچسب:
نویسنده: دانیال کاشانی