
در آخر او ماند و خاطراتی که از معشوقش در ذهن ساخته بود؛
معشوق سحر انگیز،هرگز نگفته بود دوستش دارد،
از چشمان دلربایش نقشی بر نیاورده بود،
حتی در شب های تیره دستش را با محبت لمس نکرده بود و بوسه ای بر لبانش هدیه نداده بود...
با این حال او مانده بود همراه با احساسی که نمی دانست از کجا آغاز شده است...
_صدای امواج
برچسب:
نویسنده: دانیال کاشانی