خرید بک لینک
میدانی آدم لجبازی هستم؛بر نظر مخالف خود پافشاری می کنم، بحث میکنم، دعوا می کنم و از حرف خود هرگز کوتاه نمی آیم؛ اما، راستش را بخواهی،چند وقتی ست مقابل تو مانند همیشه نیستم؛گاهی حتی خودم را نمی شناسم!در کنار تو، از آن کسی که آماده لج کردن با عالم و آدم، زمین و زمان است، خبری نیست؛کنار تو آرام می شوم، گوش فرا می دهم،تک تک کلماتت را با دقت وارسی می کنم؛و جالب اینجاست،در هر مسئلهی که باشد، حق را به تو می دهم..._صدای امواجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

در آخر او ماند و خاطراتی که از معشوقش در ذهن ساخته بود؛

معشوق سحر انگیز،هرگز نگفته بود دوستش دارد،

او ماند

از چشمان دلربایش نقشی بر نیاورده بود،

حتی در شب های تیره دستش را با محبت لمس نکرده بود و بوسه ای بر لبانش هدیه نداده بود...

با این حال او مانده بود همراه با احساسی که نمی دانست از کجا آغاز شده است...

_صدای امواج

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

اقیانوس خشمگین شده بود،ساکنینش را متلاطم کرده بود؛ماهی ها و کوسه ها بی قراری می کردند، باران هم با اون همدست شده بود و غوغا میکرد؛تمام توجه های عالم به سمت اقیانوس رفته بود و از زمین و زمان جویای حال او بودند؛گویی دعوا کرده بود‌. اما با که؟اهمیتی نداشت.کوچکتر بود و حواس ها را جمع خود نمی کرد،همچون اقیانوس احساساتش را به همه نشان نمی داد؛اما او هم رنج می کشید.در تمام آن شب کسی حالش را نپرسیدحتی یک ماهی کوچک!دیوانه‌دریا تنها ماند؛آخر‌ مگر دردهایش شنیده می شد؟_صدای امواجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

میخواستم بیرون بروم، بخندم ، فریاد بکشم

چیزی گلویم را فشار میداد و قلبم را به تپش می انداخت

اضطرابِ غرق شده در روحم

خیالم آزادانه پرواز می کرد و آرزوها داشت

اما زمین، دو پایم را محکم زنجیر کرده بود

آن وهم های دلهره آوری که سایه بر تمام خیال های روشنم می انداخت

ناچار مانده بودم،

میانِ آن که مرا زندانی کرده بود و روحی که میخواست پرواز کند؛

_صدای امواج

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

میان آن غریبه ها، او برایم نزدیک تر از یک آشنا بود،

لمسی نبود اما قلب هایمان یکدیگر را شناخته بودند؛

غریب آشنا

جز روزمرگی هایمان حرفی به میان نمی آمد اما، گویی هزاران سال باهم در جاده زندگی قدم زده بودیم و خاطره داشتیم.

چشم ها دروغ نمی گفتند،

در پس آن نگاه ها، احساساتی فراتر از تجربه ها سخن می گفت...

_صدای امواج

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

نمی دانم عشق چیست، چه حال و هوایی دارد، از کجا آغاز می شود و چقدر ماندگار است؛با خود می گفتم شاید وهم و خیال است؛ مانند همان داستان های کودکی که در دنیای واقعی جای نداشتند؛خیالی ست که مدتی دچارش می شوند و در نهایت می گذرد و نمی ماند‌.این عشق هر چه که باشد، هیچ شباهتی با تصورات من ندارد؛آری؛ عشق معجزه ای ست فراتر از تمام منطق های دنیا؛استدلال ندارد، اثبات نمی شود، نهایت نمی یابد...عشق شاید شبیه داستان های کودکانه باشد ،اما نه به خاطر عدم وجودیتش،بلکه چون همان پاکی ، سادگی و آرزوهای بلند را به ارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:56

می خواهم با خودم زندگی مسالمت آمیز و شادی داشته باشم؛خودم را به مهمانی چای دعوت می کنم؛ به آواز پرندگان گوش می سپاریم و چای می نوشیم؛برای خودم گل های مورد علاقه ام را هدیه می دهم تا در عطر گل ها غرق شود؛به روح و جسم خودم عشق می ورزم و غذاهای موردعلاقه اش را درست میکنم؛این دنیا به من اطمینان داده است که صمیمی ترین آدم های زندگی ام هم ممکن است روزی دیگر همان قبلی ها نباشند و از داستان من بیرون روند؛ پس باید با خودم بیشتر آشنا شوم و دوست باشم.راستی!یادم رفت بگویم؛برای آخر هفته با خودم قرار پیک نیک گذاشته ام..._صدای امواج_ reyhan ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

هر روز از زندگی می تواند مانند یک اثر هنری باشد اگر همان، "خودِ منحصر به فردمان" باشیم.بوم زندگی برای هر رنگی جایگاه متفاوتی دارد؛ این بوم برای خوش آب و رنگ شدنش به وجود تمام ما نیازمند است؛وجود هایی که هر یک خلقتی متفاوت دارد و سرشار از توانایی هاست!می توان هر روز را به اثری هنری تبدیل کرد اگر همان رنگی باشیم که درونمان قرار داده شده است و شباهتی به دیگری ندارد و مختص خودمان است...._صدای امواج ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

این روز ها زمان بیشتری را به دنبال آرامش خودم می گردم؛

می خواهم خودم باشم ، فارغ از اینکه دنیا تلاش میکند چه نقاب هایی بر روی صورتم بگذارد...

دوست دارم همان طور که آرام آرام در راه زندگی ام قدم بر می دارم، وجودم را سرشار از احساسِ لطیفِ زیبایی ها کنم.

می خواهم آگاه باشم و در دل خودم جا باز کنم...

برچسب: نویسنده: دانیال کاشانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

صفحه بندی