اقیانوس خشمگین شده بود،ساکنینش را متلاطم کرده بود؛
ماهی ها و کوسه ها بی قراری می کردند،
باران هم با اون همدست شده بود و غوغا میکرد؛
تمام توجه های عالم به سمت اقیانوس رفته بود و از زمین و زمان جویای حال او بودند؛
گویی دعوا کرده بود. اما با که؟
اهمیتی نداشت.
کوچکتر بود و حواس ها را جمع خود نمی کرد،
همچون اقیانوس احساساتش را به همه نشان نمی داد؛
اما او هم رنج می کشید.
در تمام آن شب کسی حالش را نپرسید
حتی یک ماهی کوچک!
دیوانهدریا تنها ماند؛
آخر مگر دردهایش شنیده می شد؟
_صدای امواج
برچسب:
نویسنده: دانیال کاشانی